تبليغاتX
!!دغدغه‌هاي يك دانشجوي تغذيه

!!دغدغه‌هاي يك دانشجوي تغذيه


من،

گاهي خوب مي‌شوم

گاهي بد،

گاهي دوست داشتني

گاهي غيرقابل تحمل،

گاهي عزيز مي‌شوم

گاهي يك فراموش شده ابدي،

گاهي هم رفيقي كه مي‌توان با او زيباترين لحظه ها را ترسيم كرد!!!

من ، گاهي خودم هم شك مي‌كنم،

همه اينهايي كه گفتم،

من ام، يا زاییده افکار ديگران...!


نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 20:54 | لینک ثابت |



 

اونقدر دیوارهای سیمانی پشت پنجره چشمم رو زد

که این بار یه تیکه از جنگلو قاب کردمو با خودم

از شمال آوردم تا به دیوار بزنم ...!!

 


نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 18:45 | لینک ثابت |



نمي‌خواستم آپ كنم. يعني اصلا حوصله شو نداشتم. اصلا .. اصلا .... شايد دليلش اين بود كه چيزي پيدا نمي‌كردم براي گفتن. چيزي نداشتم كه بگم. چند وقت بود كه جنس حرفهام همه تكراري شده بودند....

مطمئن نيستم كه حتي الانم از دايره تكرار بيرون اومده باشن يا نه..!!  فرقي نمي‌كنه. چه تكراري باشن چه نه. فقط دوست داشتم داد بزنم: گاهي براي زدن حرفهايي كه دوست داشتيم به بقيه بزنيم فردا خيلي ديره. خيلي دير. اگه هنوزه كه هنوزه تو ترديد خودمون غوطه وريم،ترديدي كه بين گفتن و نگفتن ديوونه مون مي كنه، همين الان وقتشه كه همه رو بگيم.

بيتا : يادته چند وقت پيش بهت چي گفتم ؟‌ بهت گفتم : امروز يه چيزي تو خودم كشف كردم كه فقط مربوط به حرف زدن نيست. بلكه به بيشتر به تصميم هايي كه مي خوام بگيرم مربوط مي شه.اينكه هر وقت آني يه چيزي به ذهنم اومد زود تصميم نگيرم. لااقل يكي دو روز روش فكر كنم و صبر كنم. اگر هنوزم بعد از دو روز مي‌خواستم اون كار رو انجام بدم پس اون تصميم خيلي آني نبوده و وقت كافي داشتم كه روش فكر كنم و همه جوانبشو بسنجم.. ولي اگه منصرف شدم ، پس معلوم مي شه كه من فقط به اون لحظه فكر مي كردم و تصميم مي گفتم. نه براي هميشه....

امروز نظريه ام شكست خورد. الان تا سر حد جنون از حرفي كه صبح مي‌خواستم به يكي بزنمو نزدم پشيمونم. هر وقت فكر مي‌كنم بهش ...

*******************

اصلا نمي دونم چرا اين حرفها رو گفتم. شايد امروز بهانه اي جور شد كه بگم مدتهاست دنبال يه جايي مي‌گردم كه  اينا رو بگم :

از نگاهت تصويري در ذهنم مي‌سازم و آن را با لبخندي رنگ مي‌كنم.

از صدايت نجواگونه اي  مي‌سازم كه زيباترين ترانه ها را مي‌سرايد.

تا فرصت كنم به تجسم ام نگاهي بيندازم، محو مي‌شوي.

حالا منم و ((توي)) واقعي در روبرو  كه انگار بايد خنديدن را برايت معنا كرد...!

*نمي‌دونم جاشو درست پيدا كردم يا نه. ولي به هر حال گفتمشون. مهم اينه كه الان، ديگه اسير ذهن خودم نيستن و اونا رو با صفحه سفيد روبروم شريك شدم.


نوشته شده توسط ندا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 22:19 | لینک ثابت |



مشتري مهمترين بازديد كننده ماست

او به ما وابسته نيست

ما به او وابسته ‌ايم

او مزاحم كار ما نيست

بلكه او هدف كار ماست

او يك بيگانه در كار ما نيست

او بخشي از آن است

ما با انجام كار او لطفي در حق او نمي‌كنيم

اوست كه با فراهم آوردن اين فرصت به ما لطف مي‌كند!!

 

                                                

                                                         گاندی

پ.ن. الان معلومه كه من تازه رفته ام سر كار و جو گرفتتم؟ 


نوشته شده توسط ندا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:9 | لینک ثابت |