!!دغدغههاي يك دانشجوي تغذيه
منوی وبلاگ

و خداوند فرمود: انسان باید به غذای خود به چشم خرد بنگرد. سوره عبس.آیه24
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
تغذيه و پزشكي ( آقاي اسلامي )
متوتروكسات( وبنوشتههاي يك پزشك )
كسي كه هيچوقت نفهميدمش
پايگاه اطلاعرساني تغذيه و سلامت
سروناز، مامانٍ سالار
قالب بلگفا
طراح قالب

سرسبزترين بهار تقديم تو باد ![]()
آواز خوش هزار تقديم تو باد ![]()
گويند كه لحظهاي است روئيدن عشق ![]()
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
شاید وقتی از سفر برگشتم.....
نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 21:50 | لینک ثابت |
گاهي توي دنيا يه جاهايي وجود داره كه واقعا به ديدنشون ميارزه. جاهايي كه آدمو يه لحظه به خودش ميياره. لازمه . واسه هممون تا يه كم از اين روزمرگي بيرون بيايم. تا يه كم چشممون به واقعيت هاي دور و برمون باز بشه!!
چند روز پيش به صورت خيلي اتفاقي گذارم به يكي از اين جاها افتاد. نميتونستم باور كنم. ولي ناخواسته داشتم جايي ميرفتم كه تا به حال از رفتن به اونجا وحشت داشتم . كهريزك.
برخلاف تصور اوليهام اونجا مختص نگهداري سالمندان نبود. علاوه بر اونها بيماران MS و معلولان ذهني و حركتي هم نگهداري ميشدند.
بازديدمون ابتدا از كارگاه صنايع دستي شروع شد. آدماي پير و جووني كه دور هم جمع شده بودند و هر كدوم مشغول يه كار بودند. اولش كه ميديديشون حس ميكردي اينا كه چيزي از غم نميدونن. اينا چه ميفهمن دلهره و تشويش بيكاري ، كنكور ارشد ، پول اجاره خونه و گروني چيه؟ اصلا مگه اين آدما ميدونن غم يعني چي؟
ولي دقيق كه ميشدي تو چهرهشون، يه غم سنگيني تو چشماشون ميديد! به اين فك ميكردي كه همه آدماي دنيا ميفهمن غم يعني چي! ميدونن غصه رو چه جوري معني ميكنن. اصلا غصه اصلي مال اين انسانهاي فراموش شده است. آدمايي كه هر چقدر گرم و صميم دور هم جمع شده باشن، بازم جاي خالي يه چيزي توي زندگيشون بدجوري تو ذوق ميزنه. يكي كه بهشون محبت كنه. حتي يه نفر كه تو اين دنيا دوسشون داشته باشه.
دو نفر از پيرزنها خواستن كه ازشون عكس بگيريم. وقتي هم كه ميخواستيم از يه پيرمرد كه نقاشي ميكشيد، عكس بگيريم بلند شد و گفت: عكس منو ميخواين چي كار. فقط از نقاشيم بندازين. آخرش با اصرار بچه ها راضي شد. خيلي سعي ميكردم به زور لبخند بزنم بهشون، ولي هركاري ميكردم جز خيس شدن چشمام كاري ازم برنمياومد.....
بخش MS به نظرم وحشتناك ترين قسمتها بود. آدمايي كه پير نبودن، هنوز آلزايمر نگرفته بودن، همه چيز رو ميفهميدن، ولي همشون به خاطر مشكلشون اينجا رها شده بودند. توي يكي از اتاقا آقايي بود كه فوق ليسانس بهداشت داشت. داشت كتاب : " عشق كافيست "رو ميخوند. كلي برامون از كتاب حرف زد. كلي واسمون راجع به عشق گفت. و تنها چيزي كه به ذهنم ميرسيد اين بود كه عشق آدماي اينجا هر چقدر هم كه بزرگ باشه ، توي اين چارديواري هاي تنگ محكوم به مرگه. اينكه عشقشون داره ميپوسه... توي يكي از اتاقها هم يك متخصص علوم خوابيده بود. واسمون كلي از دوران تحصيلش گفت. برامون به فرانسوي حرف زد. وقتي ازش پرسيديم معنيش چي ميشه ، گفت : لذت عشق يه لحظه است. ولي عذابش واسه يه عمره....
انگار همشون چشم انتظار عشق بودن. انگار همشون يه جايي ، ميون هياهوي اين شهر، بيرون اون پنجرههاي خاكستري و دود گرفته، دنبال يه چيزي بودن تا بهشون اميد بده واسه زنده موندن.
تقريبا سه ساعت طول كشيد تا دو سه تا از قسمتها رو ديديم.
وقتي كه برميگشتيم، با خودم فكر ميكردم: من خوشبختترين آدم روي زمينم. چون مشكلاتم در برابر مشكلات بقيه هيچه! حالا من بودم و خاطره آدماي دوست داشتني كه حرفاشون تا هميشه تو ذهنم تكرار ميشه. پسر معلولي كه با وجود عقب موندگيش، ميدونست علي دايي كه تا حالا دويست هزار تا گل زده، سرمربي تيم ملي شده!!!!
پيرزني كه آلزايمر داشت و باهامون دعوا ميكرد كه چرا ولش كرديم و رفتيم و يه معلول ديگه كه داشت داستان زندگيشو برامون تعريف ميكرد. اينكه چند شب قبل از عروسيش يه ماشين براي نامزدش ميخره و شبانه حركت ميكنه به طرف شهرستان تا غافلگيرش كنه. ولي وقتي تصادف ميكنه زنش همون موقع ولش ميكنه و ميره....
با خودم فكر ميكردم، ممكنه منم يه روزي جزو اين فراموش شدگان باشم.........؟؟؟؟ ![]()

نوشته شده توسط ندا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 13:32 | لینک ثابت |
سلام دوباره!!!!
سلام. گفتم كه برميگردم. اومدم ولي هيچ بهانهاي ندارم واسه نوشتن. هيچچي. نميدونم چرا!! روزي كه اينجا رو درست كردم دوست داشتم بنويسم. راجع به همهچي. همه اونچيزي كه ميدونستم.... ولي شروع وبلاگ خورد به پاياننامهام. چند روز پيش تحويلاش دادم خلاص.... بيكارم الان. هنوز از درسم مونده ولي ديگه خيلي نميرم دانشگاه. حالا منم و اينجا واسه اينهمه حرفاي نگفته. ولي كو بهانهاش؟ گاهي با خودم ميگم خوب حالا كه درسم تموم شد كجاي دنيا رو گرفتم. ميخوام چيرو عوض كنم؟ من كه حتي نميتونم تو خانوادهام تغيير به وجود بيارم،ديگه واي به حال آدماي جامعه كه اصلا منم نميشناسن!!!! الان كه ديگه هر كسي رو كه پيدا ميكني، يه پا واسه خودش دكتر تغذيه شده!!!! خوب من ديگه اين وسط چيكارهام.....؟؟؟ پس چي شد بهانهي من واسه نوشتن دوباره؟
نوشته شده توسط ندا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 17:5 | لینک ثابت |