خوب خیلی طبیعیه که زندگی همیشه دو رو داره !!
جنبه منفی و نا امید کننده زندگی :
خسته شدم از بس همه یا چاق بودن یا لاغر یا خوب رشد نمیکردن. مردم واقعا جز این مسئله ، دغدغه دیگه ای تو زندگیشون ندارن !!؟؟
جنبه مثبت و گاهی امیدوار کننده زندگی :
۱. اپیزود اول : اینکه سر کلاس بچه های مهدکودکی دائم از مضرات چیپس و شکلات و کالباس و غیره می گی. وقتی که همه بچه ها کلاس رو ترک کردن ، میبینی که همشون ساندویچ کالباس یا شکلاتشون رو همین جوری دست نخورده روی میز ول کردن و رفتن! 
۲. اپیزود دوم: پشت میز مشاوره نشستی و مریض بعدی رو می خوای که بیاد داخل . یه خانم مسن وارد میشه و بعد از کلی قربون صدقه رفتن آدم و گوش دادن به حرفهات می گه : خانم الهی فداتون بشم. استخاره کرده بودم بیام پیشتون. خوب اومد. می دونستم نتیجه میگیرم. و تو یکه می خوری و یه کم روی صندلی جابجا می شی! احساس سنگینی مسئولیت بهت دست می ده .
۳. اپیزود سوم: روزنامه وزین همشهری محله رو گرفتی و داری ورقش می زنی. یه دفعه به یه صفحه اش که می رسی ، اسمتو ، سمتت رو و همه توصیه های کارشناسانه ات رو می بینی که قبلا توی یه مدرسه زده بودی!احساس آدم معروف بودن بهت دست می ده! 
زندگی اینجوریاس دیگه.
نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:53 توسط ندا
|
سه ماه در بدری و آوارگی، یه مادر بزرگ که یه خورده حال نداره و باید کمک حالش بود، یه مادر دست شکسته ، یه برادر مدرسه ای که صبح به صبح باید راهش بندازی مدرسه ، یه خروار کار خونه ، نهار و شام و غیره که بماند ، صبح تا ظهر کار بیرون ، ظهر تاشب کار توی خونه ........... !!! 
به یک پرستار و آشپز و سر کار رونده تمام وقت جهت نگهداری از یک سالمند و یک مادر دست شکسته و کار در شهرداری و غیره نیازمندیم. 
* با وجود اینکه همیشه خدا حسرت به دل یه دقیقه خواب بیشتر دم صبحم ، ولی با این وجود از جمعه ها متنفرم. بس که تکراری و کشدار و خسته کننده است. 
نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط ندا
|
به قول بيتا حال بدم مال اون شب بود .تموم شد. الان ديگه بهترم.
* چقدر حيف كه نمي تونم سر وقت بشينم و همش وب گردي كنم. كسايي كه بهشون سر نزدم اين چند وقت ، بذارن به حساب. ايشالا به موقعش جبران مي كنم!
* هورررررررررررا . بالاخره پولدار شدم.
آخرش تونستم حقوق آبان تا فروردينم رو بگيرم. 
كسي قرضي وامي چيزي نمي خواد ؟ 
نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:35 توسط ندا
|
هيچ كسي از من توضيح نخواسته
فقط خواستم خودم به خودم توضيح بدم
احساس خوبي ندارم
همين..
نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:34 توسط ندا
|